خوشبختی چیزی نیست
که بخواهی آن را به تملک خود درآوری
خوشبختی کیفیتِ تفکر است
حالت روحیست،
خوشبختی
وابسته به جهان درون توست
خوشبختی چیزی نیست
که بخواهی آن را به تملک خود درآوری
خوشبختی کیفیتِ تفکر است
حالت روحیست،
خوشبختی
وابسته به جهان درون توست
یه رفیق :
من پارتنری رو دوست دارم که مثل خودم دیوونه باشه؛
از دیوونه بازی خجالت نکشه، اگر گفتم بیا بریم تو خیابون راه بریم نگه زشته، اگه گفتم بیا زیر بارون برقصیم نگه مریض میشیم، اگه گفتم بیا زیر برف بستنی بخوریم پایه باشه، اگه گفتم بریم کتاب بخونیم نگه حوصلمون سر میره، اگه گفتم پنج صبح بریم ورزش پیاده روی صبحونه نه نیاره، اگه گفتم بیا بریم اون گوشه رو ارتفاع سیگار بکشیم نترسه. اگه یه جا یه اهنگو بلند خوندم باهام همراهیش کنه و نگه ساکت شو. پایه ی برنامه ها و تز های یهوییم باشه. داشتن یه پارتنر دیوونه، ریسک پذیر و پایه باعث میشه هیچوقت خسته، پیر و فرسوده نشی.
پ.ن ) پارتنر => مونس = همدم =همراه = رفیق
کاش میشد فضا رو با آدمهای مورد علاقه به اشتراک گذاشت. این سکوت، این تاریکی، این صدای بارون، این هوای سرد، این تمیزی هوا و تمام چیزهایی که در لحظه کنار همدیگه شرایطی رو میسازن که نمیشه در جملات گنجوندش، اگرچه بسیار بسیار خوش میگذره، اما با کسی/کسانی که دوستشون داری عالمی دیگره.
خوشبختی یک وضعیت نیست که ما در آن قرار بگیریم، بلکه یک احساس است که او باید در ما قرار بگیرد. احساسی که در درجه نخست، معلول طرز نگرش و قضاوت ماست. اغلب ما هر آنچه را به دست میآوریم، خیلی زود به صندوق داشتههای کمارزش قبلی میسپاریم و بیقرار و شتابزده در پی آنچه که قرار است بعدا به دست بیاید میدویم.
این که در نگاه ما همواره آنچه که هست، خُرد و بیمقدار بنماید و آنچه که نیست، بزرگ و چشمگیر جلوه کند، طرز فکری است که مانع میشود احساس رضایت، پا به درون ما بگذارد.
«ذهنیت تردمیلی»، احساس نقص و نارضایتی را به جزوی همیشگی از تفکر انسان تبدیل میکند. اگر در عین تلاش برای شرایط بهتر، آنچه را که هستیم و داریم قدر بشناسیم و از آن بهره ببریم، مانع بزرگی از سر راه شادمانیمان کنار خواهد رفت.
البته باید دانست که شُکر و قدرشناسی، فقط در به یاد آوردن یک موهبت و به زبان آوردن «به به!» و «خدا را شکر» نیست (بهقول انگلیسیزبانان اینها فقط «خدمات شفاهی» است!) دانستن قدر یک چیز یعنی آگاهی از ارزش و قابلیتهای آن و بهرهگیری صحیح و مفید از این قابلیتها. باغبانی که خواهان باغی آباد و درختانی پربار است، خواه سالی چهار بار یا چهل بار به باغ خود، سری بزند و «به به» و «خدایا شکر» بگوید و به راه خود برود، از کشتزار خود میوهای نخواهد چشید و از خشکزار آن جز علفهای هرز نخواهد چید.
قدر باغ را دانستن، در کِشتن و آبیاری کردنِ باغ و زدون علفهای هرز از دامن آن و پرورش گل و گیاه و سبزه در خاک آن است. در آن صورت است که کشتزار به بار خواهد نشست و کام باغبان خود را شیرین و زندگی او را غنی و پررونق خواهد ساخت. خوشبختی نیز چنین است. انسان اگر خواهان شکوفایی و شادمانی است باید قدر داشتههای خود را بشناسد و سرمایههای خویش را به کار بگیرد و به نحو احسن از آنها استفاده کند.
چقدر خوب است
عزیزدل کسی باشی
بی آنکه بخواهی برایش تلاش کنی
چقدر خوب است
یکی باشد که هر زمان دلگیری
به او پناه ببری
و بگویی حالم خوب نیست
و مطمئن باشی که او
باعث لبخندت میشود ...
انقدر باید آدمِ بد ببینی توی زندگیت
که یاد بگیری آدمِ خوب رو چه جوری
مفت از دست ندی...
خوشبختی به چقدر داشتن نیست …
“به چقدر لذت بردن از زندگیست”
آدم ها باید یک چیز را درباره خودشان بدانند
من کجا خوشبختم؟
و لزوما، منظور از کجا یک مکان جغرافیایی نیست، منظور نقطه لذت زندگیست..
هرجا هستید شاد باشید...
خوشحالی و خوشبختی یک نگرش و سبک تفکره، پس به یاد داشته باش که این یک حسی در درون توئه نه مقصد و هدفی که بخوای بهش بـرسی و این خودت هستی که باید شادی رو در زندگیت انتخاب کنی .