هیچکس موقع مرگش حسرت نمیخوره که کاش جای ۸ ساعت ۹ ساعت کار میکردم
ما تو اون لحظه حسرت آغوش و بوسه های نگرفته و سفرهای نرفته، محبت های نکردمون رو میخوریم
هیچکس موقع مرگش حسرت نمیخوره که کاش جای ۸ ساعت ۹ ساعت کار میکردم
ما تو اون لحظه حسرت آغوش و بوسه های نگرفته و سفرهای نرفته، محبت های نکردمون رو میخوریم
🖤امشب به خوابم بیا؛ ابری در چشمهایم مانده
که بی شانه های تو نمی بارد .
زمانه عجیبی است!
برخی مردمان ،امام گذشته را عاشقند،نه امام حاضر را ...میدانی چرا ؟؟؟
امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند!!
اما امام حاضر را باید فرمان برند!
و کوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند.
با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را
از آسمــان بــه دامنــــم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را
هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تــــو را
رویای آشنای شب و روز عمــــر من!
در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را
از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را
زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را
با آنکه جـز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را
از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری
با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را...
✍🏻قیصر امین پور
ممنون خودت باش، بـرای تمام روزهایی که فکر میکردی نمیتونی ازشون عبور کنی ولی تونستی. برای تمام لحظههایی که میگفتی این بار دیگه آخـرین باره، ولی ادامه دادی .
همه ی ترک شدن ها ، مشکل ها شب های سخت، کارایی که تلاش میکنی و نمیشه و هرچی ایراد بیدلیل توی زندگیته دلیل داره.
انرژی منفی داره خودشو پاک میکنه تا چیزای بهتر و مناسب وارد زندگیت بشن،
تا انرژی مثبت وارد بشه.
خدا چیزایی رو میبینه و میشنوه که تو نمیبینی و نمیدونی.
در مقابل رفتن و از دست دادن چیزی مقاومت نکن، نا امید نشو و بگذر و ادامه بده و منتظر روزای خوب و آدم های بهتر توی زندگیت بمون.
موفقیت رو نباید زیاد با جایگاهی که فرد تو زندگی بهش رسیده سنجید، بلکه باید با موانعی که تو مسیر از جلو راهش برداشته سنجید.
به دست شعلههای شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را
اگر تقدیر، تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ میدیدم تن خود را
تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر
شبیه آن که در انبار کاهی سوزن خود را
اگر این بار رو در رو شدم با خود در آیینه
به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را
بگو با آسمانِ بغض دارِ پیرهن از ابر
برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را
به امیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب
به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را
ما وقتی با عمل یا موضوعی در نسبت با خود مواجه میشویم، ناخودآگاه به "سود و زیان " آن میاندیشیم. اینکه "هر چیزی به چهکار میآید؟ و چه فایدهای دارد؟"
این عمیقترین گمراهی ماست. یک بیماری دیرپا، که از عوارضش انکار خود بیماری است.
ما زانو زدن در برابر هیبت و شکوه حیرت و لذت انس را از یاد بردهایم. آیا توان دست شستن از جستن سود و زیان را داریم؟ آیا سودای حظّ نفس دست از سر ما برمیدارد؟ آیا ورای سود و زیان، کاری از ما سر میزند؟ مثل حافظ که گفت:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
کسی که گریه میکند به آرامشی هرچند نامحسوس دست مییابد. امّا کسی که بغض، گلویش را میفشرد و اشک در پشت پلکهایش لمبر میخورد و اجازه گریستن به خود نمیدهد، بیشتر در خودش میشکند و مچاله میشود.
حال اگر همو بخواهد تسلیبخشِ دیگران هم باشد، دشواریاش صدچندان میشود. مثل عمود خمیدهای که بخواهد خیمهای را سرپا نگه دارد. نگاه میدارد اما به قیمت شکستن خود.